مادر

در شب سرد و سیه ، در بستر تنهایی ام

هان ! کجا شد مظهر شادابی و شیدایی ام ؟ .

گرمی و لالایی و شیرینی آن قصه هات

قصه از مهر و صفا ، پاکی مردان خدات

روزگاری من سراپا شور بودم ، مادرم

پر نشاط و با تو من مسرور بودم ، مادرم

گر به جانم نقشی از غم یا که آهی می نشست

سِحر مهرت ، جادوانه حالتش را می شکست

یا دمی از بی کسی چشمان من پر اشک بود

می زدودی از وجودم هَمّ و غم با مهر و جود

مهربانم ، این زمان دنیای دردم از فراق

رنجدیده ، خامش و غمگین و سردم از فراق

جسم نالان گشته ای در بند خصمم ، آه ! آه!

چون پرنده در قفس محزون زخشمم ، آه ! آه !

من شدم بازیچه ی دست شیاطین زمان ؟

یا نمی دانم اسیر دست تقدیر نهان ؟

در شب سرد و سیه ، در بستر تنهایی ام

هان ! کجا شد مظهر شادابی و شیدایی ام ؟

گرمی و لالایی و شیرینی آن قصه هات

قصه از مهر و صفا ، پاکی مردان خدات

صحبت از مهر و وفای آدمیت ، رفت ! رفت !

عشق و ایثار و گذشت و معنویت ، رفت ! رفت !

پس چه شد آن گفته هایت ، نازنینم مادرم ؟

پس کجا شد ؟ پس کجا رفت آدمیت ، نازنینم مادرم ؟

در شب سرد و سیه ، در بستر تنهایی ام

هان ! کجا شد مظهر شادابی و شیدایی ام ؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *